
می دانم ؛ هنوز هستی !
هنوز کنج سکوت شب ، صدای نفس هایم را گوش می کنی و " ای کاش " هایت را
هر شب کنار آغوشم خواب می کنی ... می دانم هنوز دلت را با نسیم می فرستی تا پایان
جاده ، بغض خستگی ات را روی شانه ی من گریه کند و تنهایی ات را وادار می کنی به
اندازه ی کوتاهترین گل شقایق ؛ بودنش را در آغوشم جار بزند ...
تو همان همیشگی هستی !
قشنگترین و مهربانترین بهانه برای بی بهانه بودن من !
آواز نارنج ها را به آینه می بخشم تا ذهنم با عکس تو و باران قهر نکند .
بگذار در آغوش فاصله ی بین من و تو , جایی میان من و تو ، روی بی وزنی نگاهمان
شکوفه های پارچه ای حریرم را به مهتاب بدهم
بگذار نزدیک دورهای تو , " سالروز میلادت " را روی تمام ستاره ها بنویسم و تراکم
نفسهایم ، تپش قلب ماه را روی روشنایی شب فریاد بزند .
من با حس یک ستاره ، دلبسته و وابسته ات شدم و حالا ابتدای دلتنگی هایت تن به
بی تابی داده ام ...
هنوز هم نگاههای تو مسیر زمستان و پاییز دستهای بی اجازه ات را نشان می دهند و من
حالا گوشه ای از تنهایی ات نشسته ام .
برایم بمان و نور را معنا کن ...
بمان و پلکهای خیسم را از تاریکی شبهای نبودنت بترسان .
می دانم ؛ هنوز هم هستی ... این جا ؛ در قلب من .
قافیه های خاطراتم را در شعر انتظارت ردیف کرده ام و دلتنگی نفسهایم را در امتداد
کوچه به پرواز شاپرکها داده ام تا در این شب های بی ستاره ،
آسمان قلبم را ستاره باران کنی و برای چشمهای بی فروغم ترانه بسازی .
بگذار بار دیگر از میان پنجره ی نگاهت ؛ غزل شادی بخوانم ...
نازنینم ! تولــــــدت مبارک
... صدایت را که شنیدم مثل دختربچه های تنها که از تنهایی می ترسند بغض کردم !
عاقبت سد بغضم شکست و آبرویم را برد !!
ببخش عزیز ...
صدایت عجیب آرامم می کند و دونه دونه اشکهایی که روی غصه ندیدنت آب می ریزد !
حق بده ... گاهی کم می آورم بی تو ...
من برای طولانی ندیدن دستانت هنوز خیلی کوچکم ...................
تک تک پرهایم را می چینم ( جوجوها پَــر دارن دیگه !! D-: ) و با
جوهر اشکهایم روی صورتت لبخند را نقاشی می کنم ؛ با آرزوهای کنار تو آجر به آجر
قفسی می سازم و می شوم خوشبخت ترین زندانی که تو نگهبانش باشی .
فقط مرا دوست بدار ....
کلمه رنگ است ... که تو می توانی بکشی روی صورتک های دنیا .
می توانی خرجش کنی ، بدون اینکه نگران جیبهایت باشی . می توانی نثارش کنی :
با فحش ، با اخم .. با ..........
اما وقتی " عزیزم " گیر کرد توی گلویت ! این بار عشق جای همه چیز را می گیرد ؛
همه چیز ......
همین جا ، توی این صفحه سفید ، می توانم رویاهای رنگ باخته ات را دوباره نقاشی
کنم ، مست عطر حضورت شوم و اشک های متولد شده ات را با عشق ببوسم ......
یا " بی اعتنایی " را روی صورتت خودم نقاشی کنم ....
اما نمی شود .
عشق ، عشق است ....
هیچ کاری نمی توانم انجام دهم با قناری ای که توی دلت مثل همیشه خاص صدایم می زند !
جز اینکه محکم در آغوش بگیرمش ................................... !
آسمان !!!!
باز .....
چه پیش آمده است
که چنین نرم و سبک
شانه ات می لرزد
وصدای ترِ دستانِ تو بر صورت خاک
نقش نمناک زند
آسمان !!
حرف بزن
دادو بیداد تو چیست؟
چین پیشانی و این بغض ترک خورده زچیست؟
راستی..... دلتنگی؟ ؟؟؟؟؟
یا به حیرانی من می خندی؟
...........................
.............
آسمان!!!
هیچ مگو
روی این دشت غریب
روی این بغض فرو خورده
ببار!!
گریه کن!!!!!
باز ببار!!!!..........
رقص دستان تو جاویدان باد......
آن قدر به طلسم اين عشقهاي پوشالي چشم دوختم ، آن قدر به تك تك عاطفه ها شك كردم ،
آن قدر سالها آينه ي دلت را شكستم كه حرفهاي دلم براي تو و حرفهاي دلت براي من
باور كردنـــــي نيست ...
من پر از مهتابم ؛ تو پر از باران !
من پر از دلهره مهرباني وعشق شديد تو و تو پر از ترديد دوست داشتن من !
بيا تا يك لحظه به چشم هاي هم فكر كنيم ؛ بيا در مجاورت اطلسي ها فقط از " بي هم بودن "
بترسيم ، نه اينكه از " با هم بودن " حرف بزنيم . دوست داشتن را به من ياد بده و پاي
حرفهايت را امضاء كن .
گــــــل من !
براي تو كه از لحظه هايت جز پوپك هاي طلائي چيزي نداري و چشمهايت پر از آرزوهاي
كهنه و رنگارنگي شده كه در نگاهت نوشته اي ؛ براي تو كه از خاتمكاري شعرهاي مهتاب
به پولك هاي صورتي گل سر من كوچ كرده اي ؛ براي تو كه همراز همزاد اركيده ها شده اي
بگذار تنش نفسهايم را به پرستشگاه بوسه هايت بفرستم و از تن پوش صدايت لبريز شوم .
تو كه تا ارتفاع گلهاي شقايق صدايم مي زني ،
به آستانه مهتاب دلت ،

گريه ي اين شبهايت
را به من ببخش ستاره هاي دور و بر چشمانم را فدايت كنم .
باور كنم روي گونه ي خط كشي شده روزها آرزويم مي كني و تمناي يك لبخند من ،
نجواي لبهايت شده ؟؟
مثل روزهاي جامانده با دلهره زمزمه كردي : چقدر دوستم داري ؟....
دلم لرزيد ... نمي دانم چرا ....
ترسيدم اگر حرفهايت صداي لرزش دوست داشتنم را بشنوند ديگر عاشقانه نباشند ؛
ديگر با من بودن را نخواهي ، آرزو نكني ...
ديگر اشك هايت – كه چقدر دوستشان دارم – سهم حرف هاي من نشوند .
نمي دانم چرا ترسيدم ...
بيا براي نيامدن ها دل بسوزانيم و حسرت نبودن ها را نخوريم . بيا از خنده هايي بگوييم
كه اشك را نمي فهمند و اشك هايي بريزيم كه سرشار از خنده باشند .
بيا ازداغي تنش نفسهاي هم رها شويم و آبي آرامش را به سرخي ثانيه ها ببخشيم تا پر از
بنفشه شويم .
بيا به دستهاي هم مجال گرم شدن بدهيم و بگذاريم ديوارها از حسرت گرمي قلبهايمان
يخ بزنند . بيا به گوشه ي يك شب ساكت و آرام اعتماد كنيم . بيا كمي زندگي كنيم و يكبار
بدون هم و براي هم بخنديم .
من تمام سعی ام را می کنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم .اما کودک بازیگوش
ذهنم ، به سمت دست های تو ، لی لی می کند !

دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده است ، بی نهایت !
در این روزهای پراز شلوغ و هیاهو ،
دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده ؛ عزیز تمام عیار من !
من هر روز به تو و دستهای نجیبت فکر می کنم
و
هر روز تکرار می شود در من مهربانی هایت ...
بگذریم از این سطرهای همیشه !
بگذریم از این همه " دوستت دارم " هایی که تلنبار شده اند در دهانم !
بگذریم از این حسرت !
بگذریــــــم ...
بگذار دانه های اشک آواز بخوانند در چشم هایم !!!

مهربان تر که بودی ،
پیدایت می کردم همین دوروبرها ...
نقاشی می کردم آرزوهایم را ؛ اسمم را ، اسمت را
روی پنجره ی اتوبوس
دنیایم نمی رسید هیچ گاه به ایستگاه آخر
این روزها
هیچ اتوبوسی تو را به این ایستگاه نمی آورد
هر روز بودنت را جا می گذارم
روی صندلی های سرد ...
حالا
من مانده ام و آب نبات هایی
که شیرین نمی کند
دهان لحظه هایم را بــــــــی تو !
باور نمی کنم بی دلیل دوباره تنهـــــا شده ام ....
هیچ کس حق ندارد به من بگوید که از تنهایی می ترسم
من سالهاست در گوشه ی قلب تو به تنهایی خو کرده ام ....
هنوز هم دوستت دارم **
وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی ، وقتی که در پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی ، کسی هست که می شود به او پناه برد ؛
کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .
نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن !
می توان از تاریکی ها گذشت . می توان خود را درکوچه های سبز باور
دوباره یافت .
یک نفر هست ؛ شب دلتنگی ات را با او قسمت كن ...
من از جاودانگي قطره هاي باران به اتاق كوچك خاطره ها كوچ كرده ام .
با صداي اين پرستو ها ، همنفس اين قاصدكها شده ام تا تو از خستگي لحظه هايم با هزار
قافله ياسمن مهمان چشمهايم شوي .
آن وقتها از آسمان ستاره مي چيدي ، نبض گلها بين تپش لحظه هايت گم مي شد و من زير
سايه ي اسم تو ، پر از آفتاب مي شدم . اركيده در مرزهاي نگاهت جان مي گرفت و پروانه
از زير انگشتانت روي زنبق ها طرح مي خورد .
آن وقتها قبل از دلبستگي من بود . كدام شعر را خواندي كه من وابسته ات شدم ؟؟
حالا ميان اين ثانيه ها دو دل مانده ام و دلتنگ ساعتهاي دلتنگي ام شده ام .
تاحالا خواب هايم را خواب ديده اي ؟؟ خواب هاي نفس گيرم را ......
هنوز شعرهايم را از بادهاي ترانه خيز دستچين مي كني ؟؟
باور مي كني اگر آسمانت بي ستاره باشد از ستاره ي چشمانم به تو مي بخشم ؟؟
هنوز هم به معصوميت بچه گانه ام مي خندي و سردي دستت را به گونه ي تبدارم
مي بخشي ؟؟ هنوز هم دلت با هرم نفسهاي ترسيده ام تــَرَك بر مي دارد ؟؟
حالا من مانده ام و شعر نگاه تو ... كه بارها بيتي از آن نوشتي و رد اشكهايت را لمس كردم .
كاش امتداد سايه ي تنهاي پشت پنجره ام به آغوش تو مي رسيد ....
مي ترسم ..... مي ترسم روزي مجبور شويم هم را بين " كاش " هايمان رها كنيم ....
مي ترسم روزي با اشكهايم ، چشمهاي هميشه غمگين و مهربانت را بدرقه كنم ....
نمي دانم مي توانم دوام بياورم يا ........... نه ؟؟